X
تبلیغات
ادبیات

ارزشیابی ورودی وایجاد انگیزه

برای اطمینان از یاد گیرهای گذشته در مورد فصل های سال سوالاتی پرسیده می شود

*هر سال شامل چند فصل است .

* در مورد فصل پاییز چه می دانند .

*در کجا بیشتر برف می بارد .

یک ارزشیابی خلاقانه انجام می دهیم مثلاً کلاس را گروه بندی می کنیم و هر گروه یک لباس به یک رنگ را می پوشند و از گرو ه ها می پرسیم که رنگ لباس گروه نیما چه فصلی از سال را نشان می دهد .

 

هدفهای کلی

هدف شناختی : با فصل سال و مواهب الهی بیشتر آشنا شود .

*هدف عاطفی : زیبایی های طبیعت را در زمینه القای مفهوم خداشناسی درک کند .

*هدف روانی حرکتی : به مطالعه وتجزیه وتحلیل آشنا تر شود

 

هدفهای جزئی

هدف های جزئی مرحله ای : *توانایی انجام فعالیت های یادگیری .پیش بینی شده را کسب کند .

* با نمونه ای از نثر ادبی آشنا شود .

*بانظم وهماهنگی حاکم بر طبیعت آشنا شود .

 

هدفهای رفتاری

*آثار هر فصل را بر طبیعت بیان کند .

*  تمرین واژگانی (هم خانواده و مترادف و متضاد.....) را انجام دهد .

* متن درس را به راحتی بخواند

* املای کلمات را به درستی بنویسید .

*آموخته های دستوری را به درستی به کار ببرد .

*نوشته های توصیفی وتخیلی بنویسد .

* بتواند با استفاده از واژاه های که آموخته است انشائی بنویسد .

 

روش تدریس وارائه درس

برای تدریس ابزار زیر لازم است .

*کتاب درسی – فرهنگ لغت فارسی – تخته سیاه – عکس هایی از چهار فصل

* روش تدریس تلفیقی : روش سخنرانی و گروهی ( که دانش آموزان را به چهار گروه 5نفره تقسیم می کنیم )

 

تعیین رفتار

 ورودی : معلم با ظاهری آراسته وارد کلاس می شود ودانش آموز از جا به احترام معلم بلند شده وبا هم شعر حفظی

ای نام تو بهترین سرآغاز

  بی نام  تو نامه کی کنم باز

 

جمع بندی ونتیجه گیری

معلم : خوب بچه ها ، درس را که متوجه شدید . حالا اگر اشکالی وجود دارد بپرسید ؟

*معلم کمی صبر می کند واگر سوالی بود پاسخ می دهد .

*پیام درس این بود که خداوند طبیعت را با نظم خاصی خلق کرده است .

*زیبایی فصل ها جداگانه با هم فرق می کنند .

*در طبیعت همه چیز دست در دست هم می دهند ویک هدف را دنبال می کنند .

 

 

ارزشیابی پایانی

*معلم سوالی می پرسد وگروه ها باهم مشورت کرده ویکی از آنها جواب می دهد .

*اولین پیام آوران طبیعت را نام ببرید .

*فصل تابستان چه فصلی است ؟

*به فصل بهار چه می گویند ؟

 

 

تعیین تکلیف و فعالیت های تکمیلی

دراین مرحله از دانش آموزان خواسته می شود که آنچه را فیش برداری کرده اند ، کامل نموده وبه سر گروه تحویل داده وسرگروه با یکی از اعضای گروه آن را بصورت یک گزارش جلسه آینده به کلاس بیاورد ودر کلاس ارائه دهد .                             

*در مورد بخش های مختلف درس نقاشی بکشند . 

*کلمات متضاد ومترادف وهم خانواده را از درون درس پیدا کنند .

*در مورد درس انشایی بنویسند .

*در مورد موضوع درس تحقیقی انجام دهند .

*ازدانش آموزان خواسته می شود که درس جدید را مطالعه کنند وبرای جلسه ی بعد آماده باشند .

 

تهیه کننده: رقیه قهرمانی - نیمسال اول سال تحصیلی ۹۰-۹۱

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 14:8 توسط رقیه قهرمانی |

بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند

کز نیستان تا مرا ببریده اند
در نفیرم مرد و زن نالیده اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر كسی كو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بد حالان و خوشحالان شدم

هر كسی از ظن خود شد یار من
و ز درون من نجست اسرار من

سرّ من از ناله من دور نیست
لیك چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیك كس را دید جان دستور نیست

آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر كه این آتش ندارد نیست باد

آتش عشقست کاندر نی فتاد
جوشش عشقست کاندر می فتاد

نی حریف هرکه از یاری برید
پرده هایش پرده های ما درید

همچو نی زهری و تریاقی که دید
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید

نی حدیث راه پر خون می کند
قصه های عشق مجنون می کند

محرم این هوش جز بیهوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست

در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست

هر که جز ماهی ز آبش سیر شد
هرکه بی روزیست روزش دیر شد

در نیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید والسلام

بند بگسل باش آزاد ای پسر
چند باشی بند سیم و بند زر

گر بریزی بحر را در کوزه ای
چند گنجد قسمت یک روزه ای

کوزه چشم حریصان پر نشد
تا صدف قانع نشد پر د’ر نشد

هر که را جامه ز عشقی چاک شد
او ز حرص و عیب کلی پاک شد

شاد باش ای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جمله علتهای ما

ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما

جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد

عشق جان طور آمد عاشقا
طور مست و خر موسی صاعقا

با لب دمساز خود گر جفتمی
همچو نی من گفتنیها گفتمی

هر که او از هم زبانی شد جدا
بی زبان شد گرچه دارد صد نوا

چونکه گل رفت و گلستان درگذشت
نشنوی زان پس ز بلبل سر گذشت

جمله معشوقست و عاشق پرده ای
زنده معشوقست و عاشق مرده ای

چون نباشد عشق را پروای او
او چو مرغی ماند بی پروای او

من چگونه هوش دارم پیش و پس
چون نباشد نور یارم پیش و پس

عشق خواهد کین سخن بیرون بود
آینه غماز نبود چون بود

آینت دانی چرا غماز نیست
زانکه زنگار از رخش ممتاز نیست

 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 22:21 توسط رقیه قهرمانی |

خواجه شمس الدین محمد بن بهاءالدّین حافظ شیرازی (حدود ۷۲۷۷۹۲ هجری قمری)، شاعر بزرگ سده هشتم ایران (برابر قرن چهاردهم میلادی) و یکی از سخنوران نامی جهان است. بیش‌تر شعرهای او غزل هستند که به غزلیات حافظ شهرت دارند.او از مهمترین تاثیرگذاران بر شاعران پس از خود شناخته می‌شود.در قرون هجدهم و نوزدهم اشعار او به زبان‌های اروپایی ترجمه شد و نام او بگونه‌ای به محافل ادبی جهان غرب نیز راه یافت.هرساله در تاریخ ۲۰ مهرماه مراسم بزرگداشت حافظ در محل آرامگاه او در شیراز با حضور پژوهشگران ایرانی و خارجی برگزار می‌شود.در ایران این روز را روز بزرگداشت حافظ نامیده‌اند.

اطلاعات چندانی از خانواده و اجداد خواجه حافظ در دست نیست و ظاهراً پدرش بهاء الدین نام داشته و مادرش نیز اهل کازرون بوده‌است.در اشعار او که می‌تواند یگانه منبع موثّق زندگی او باشد اشارات اندکی از زندگی شخصی و خصوصی او یافت می‌شود. آنچه از فحوای تذکره‌ها به دست می‌آید بیشتر افسانه‌هایی است که از این شخصیّت در ذهن عوام ساخته و پرداخته شده‌است. با این همه آنچه با تکیه به اشارات دیوان او و برخی منابع معتبر قابل بیان است آن است که او در خانواده‌ای از نظر مالی در حد متوسط جامعه زمان خویش متولد شده‌است.(با این حساب که کسب علم و دانش در آن زمان اصولاً مربوط به خانواده‌های مرفه و بعضاً متوسط جامعه بوده‌است.) در نوجوانی قرآن را با چهارده روایت آن از بر کرده و از همین رو به حافظ ملقب گشته‌است. در دوران امارت شاه شیخ ابواسحاق (متوفی ۷۵۸ ه‍. ق) به دربار راه پیدا کرده و احتمالاً شغل دیوانی پیشه کرده‌است. (در قطعه ای با مطلع «خسروا، دادگرا، شیردلا، بحرکفا / ای جلال تو به انواع هنر ارزانی» شاه جلال الدین مسعود برادر بزرگ شاه ابواسحاق را خطاب قرار داده و در همان قطعه به صورت ضمنی قید می‌کند که سه سال در دربار مشغول است. شاه مسعود تنها کمتر از یکسال و در سنه ۷۴۳ حاکم شیراز بوده‌است و از این رو می‌توان دریافت که حافظ از اوان جوانی در دربار شاغل بوده‌است). علاوه بر شاه ابواسحاق در دربار شاهان آل مظفر شامل شاه شیخ مبارزالدین، شاه شجاع، شاه منصور و شاه یحیی نیز راه داشته‌است. شاعری پیشه اصلی او نبوده و امرار معاش او از طریق شغلی دیگر (احتمالاً دیوانی) تأمین می‌شده‌است. در این خصوص نیز اشارات متعددی در دیوان او وجود دارد که بیان کننده اتکای او به شغلی جدای از شاعری است، از جمله در تعدادی از این اشارات به درخواست وظیفه (حقوق و مستمری) اشاره دارد.[۳] در بارهٔ سال دقیق تولد او بین مورخین و حافظ‌شناسان اختلاف نظر وجود دارد. دکتر ذبیح الله صفا ولادت او را در ۷۲۷ ه‍. ق[۴] و دکتر قاسم غنی آن را در ۷۱۷[۵] می‌دانند. برخی دیگر از محققین همانند علامه دهخدا بر اساس قطعهای از حافظ ولادت او را قبل از این سال‌ها و حدود ۷۱۰ ه‍. ق تخمین می‌زنند.[۶] آنچه مسلم است ولادت او در اوایل قرن هشتم هجری و بعد از ۷۱۰ واقع شده و به گمان غالب بین ۷۲۰ تا ۷۲۹ ه‍. ق روی داده‌است.

در مورد سال درگذشت او اختلاف کمتری بین مورخین دیده می‌شود و به نظر اغلب آنان ۷۹۲ ه‍. ق است. از جمله در کتاب مجمل فصیحی نوشته فصیح خوافی (متولد ۷۷۷ ه‍. ق) که معاصر حافظ بوده و همچنین نفحات الانس تألیف جامی (متولد ۸۱۷ ه‍. ق) به صراحت این تاریخ به عنوان سال درگذشت خواجه قید شده‌است. محل تولد او شیراز بوده و در همان شهر نیز روی بر نقاب خاک کشیده‌است.

روایت است هنگامی که قصد دفن حافظ را داشتند، عده‌ای از متعصبان با استناد به اشعار حافظ دربارهٔ میگساری با دفن وی به شیوهٔ مسلمانان مخالف بودند و در مقابل عدهٔ دیگر وی را فردی مسلمان و معتقد می‌دانستند. قرار شد که از دیوان حافظ فالی بگیرند که این بیت آمد:

قدم دریغ مدار از جنازهٔ حافظ

که گرچه غرق گناه است، می‌رود به بهشت

این شعر در بدخواهان شاعر تأثیر بسیاری می‌کند و همه را خاموش می‌کند.

 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 22:16 توسط رقیه قهرمانی |

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 22:2 توسط رقیه قهرمانی |

غوغای بهار

شگفتی های آفرینش

درس هفتم ادبیات فارسی پایه سوم راهنمایی

بیوگرافی سعدی

شیخ مصلحالدین مشرف بن عبدالله مشهور به سعدی شیرازی در حدود سالهای 571 تا 606 هجری قمری به دنیا آمد و در حدود سالهای 690 تا 695 درگذشته است. درباره نام و نام پدر شاعر و همچنین تاریخ تولد سعدی اختلاف بسیار است.

سعدی در شیراز پا به هستی نهاد و هنوز کودکی بیش نبود که پدرش درگذشت. پس از تحصیل مقدمات علوم از شیراز به بغداد رفت و در مدرسه نظامیه به تکمیل دانش خود پرداخت.

وی در نظامیه بغداد که مهمترین مرکز علم و دانش آن زمان به حاسب میآمد در درس استادان معروفی چون سهروردی شرکت کرد. سعدی پس از این دوره به حجاز، شام و سوریه رفت و در آخر راهی سفر حج شد.

او در شهرهای شام (سوریه امروزی) به سخنرانی هم میپرداخت ولی در همین حال، بر اثر این سفرها به تجربه و دانش خود نیز میافزود.

سعدی در روزگار سلطنت اتابک ابوبکر بن سعد به شیراز بازگشت و در همین ایام دو اثر جاودان بوستان و گلستان را آفرید و به نام «اتابک» و پسرش سعد بن ابوبکر کرد.  برخی معتقدند که او لقب سعدی را نیز از همین نام "سعد بن ابوبکر" گرفته است.

 

*      هدف های کلی درس:

*      آشنایی با جلوه های گوناگون آفرینش.

*      راه های تقویت نگاه توحیدی وتامل درآفرینش و آثار صنع الهی راخواهید دانست.

*      با آرایه های تشبیه وتشخیص آشنا می شوید.

*      یکی دیگر ازانواع شعر(مواعظ) را خواهید شناخت.

شعر غوغای بهار از بخش مواعظ سعدی انتخاب شده و دراصل دارای 43 بیت است که به صورت خلاصه شده و به عنوان وصف بهار درکتاب درس آمده است.

این درس آیات ونشانه های حق تعالی و نیاز انسان به پروردگار را بیان می کند.

دراین سروده ی زیبا شاعرهمه پدیده های هستی را در حال نیایش وستایش پروردگار یافته است و به این نکته اشاره دارد که با نگاه جست وجوگرانه به پدیده های گوناگون آفرینش می توان به شناخت خداوند دست یافت.

همه پدیده های هستی درحال تسبیح پروردگارهستندکه این تسبیح باحواس معمولی قابل فهم ودرک نیست.

 

بیشترمبتنی براین آموزه ی قرآنی است هفت آسمان و زمین وهرچه درآن هاست خدا را تسبیح می گویند.

هیچ جیزنیست که به حمد و تسبیح او نپردازد. اما شما این تسبیح را فهم نمی کنید وخدا به درستی بردبار و بخشنده است.

 

توضیح عبارت ها و جمله های درس

بامدادی که تفاوت نکند لیل ونهار     خوش بود دامن صحرا وتماشای بهار

اشاره به اعتدال بهاری است که دیدن زیبایی های فصل بهار و سرسبزی و خرمی آن بسیار لذت بخش است.

آفرینش همه تنبیه خداوند دل است      دل نداردکه ندارد به خداوند اقرار

آفرینش جهان هستی وسیله ای است برای هوشیاری انسان های صاحب دل وکسی که نداند زیبایی های جهان آفرینش را آشکاربیان کند انسان صاحب دلی نیست.

 

این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود     هرکه فکرت نکند نقش بود بر دیوار

با این همه نقش های شگفت انگیزی که درجهان هستی وجود دارد هرکسی که در مورد آن ها تفکر نکند به مانند نقش روی دیوار می ماند و انسان نیست.

کوه و دریا و درختان همه در تسبیح اند       نه همه مستمعی فهم کند این اسرار

موجودات و ذرات بسیار زیادی در عالم وجود دارندکه به تسبیح خدا مشغول اند به عبارت دیگرهیچ پدیده ای نیست که خدا را تسبیح نکند. اما هر شنونده ای هم نمی تواند رازهای جهان را درک کند. در بیت بین کلمات کوه ودریا و درختان آرایه مراعات نظیر وجود دارد.

خبرت هست که مرغان سحرمی گویند    آخر ای خفته سر از خواب جهالت بردار

 

آیا خبرداری که پرندگان سحرگاهی می گویند آخر ای انسان غافل دست از غفلت

و بی خبری بردار و بیدار باش.(درمصراع اول آرایه تشخیص به کاررفته است)

تاکی آخر چو بنفشه سرغفلت درپیش      حیف باشدکه تو در خوابی و نرگس بیدار

 

بنفشه گل کبودرنگ مایل به سیاه و نازکی است که در ادبیات به سر فرو داشتن و سر به زانو بودن و سجود معروف  است. تا چه زمانی می خواهی مانند بنفشه سر به گریبان خود کنی و در حالت غفلت و بی خبری باشی؟ حیف است که تو ای انسان درخواب غفلت باشی وگل نرگس بیدار در مصراع اول آرایه تشبیه و در مصراع دوم آرایه تشخیص به کار رفته است.

که تواندکه دهد میوه الوان از چوب        یاکه داندکه برآرد گل صد برگ از خوار

چه کسی قادر است از چوب درختان میوه رنگارنگ پدید آورد یا چه کسی می داندگلی صد برگ از یک خوار به وجود بیاورد؟ در مصراع دوم آرایه تضاد به کار رفته است.

عقل حیران شود از خوشه زرین عنب         فهم عاجز شود از حقه ی یاقوت انار

عقل و درک انسان ازدیدن نعمت های خدا از جمله خوشه زرین انگور حیران و سرگردان می شود وفهم و درک آدمی نیز از دیدن دانه های انار که مانند یاقوت

منظم و زیبا درکنار هم قرارگرفته ناتوان می شود.(مصراع دوم آرایه تشبیه دارد)

 

پاک و بی عیب خدایی که به تقدیر عزیز        ماه و خوشید مسخرکند و لیل و نهار

منزه و پاک است خدایی که با حساب گری دقیق ماه و خورشید و شب و روز را رام

و مطیع خود می گرداند.

تا قیامت سخن اندر کرم و رحمت او              همه گویند و یکی گفته نیاید ز هزار

اگرتا هنگام بر پای قیامت همه سخن از لطف و رحمت و بخشندگی خداوند بگویند

نمی توانند یکی از هزاران لطف و رحمت خداوند را بیان کنند.

نعمتت بار خدایا زعدد بیرون است               شکر انعام تو هرگز نکند شکرگزار

ای خدای آفریننده نعمت های تو قابل شمارش نیست و شکر نعمت های تو را هرگز

انسان شکرگزار نمی تواند به جا آورد.

سعدیا راست روان گوی سعادت بردند     راستی کن که به منزل نرسدکج رفتار

ای سعدی انسانی که درزندگی راه راست را انتخاب می کند به سعادت وخوش بختی

دست پیدا می کند.پس در زندگی راستی و درستی پیشه کن که انسان بد رفتار به مقصد نمی رسد.

 

نکته های زبانی وادبی

درسال اول راهنمایی خواندیم که در نثر قسمت های مختلف یک بیت جا بجا می شوند در شعر برای ایجاد زیبایی و تاثیرگذاری وحفظ وزن و آهنگ جای اجزای سخن تغییرمی یابد.

دانستن جایگاه درست اجزای سخن به ما کمک می کند تا معنای دقیق شعر بهتر فهمیده شود.

شکر انعام تو هرگز نکند شکرگزار : شکرگزار هرگز شکر نعمت های تو را نمی تواند بجای آورد.

مواعظ در لغت به معنی پندها واندرزها و درجمع (موعظه)

است به شعرهای حکمی مواعظ گویند که شامل اندرزها پند و

نصایح می باشد.

گاه مواعظ در شعر به شیوه ی غیرمستقیم درغالب داستان و حکایت ها به خصوص مثنوی وگاه به صورت غیرمستقیم درغالب قصیده غزل و قطعه بیان می شوند.

واژه های زیر دو به دو از نظر نوشتاری متفاوت ولی از نظر

گفتاری دارای تلفظ یکسان هستند یا دو واژه ای که یکی از آن

ها یک حرف بیشتر دارد ولی تلفظ نمی شود.

مانند:

خوار و خار : بی ارزش - تیغ

خیش و خویش : گاوآهن - خود

اثاث و اساس : وسایل خانه - پایه

 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 21:50 توسط رقیه قهرمانی |

(صداي پاي آب)

اهل كاشانم
 روزگارم بد نيست
تكه ناني دارم خرده هوشي سر سوزن شوقي
مادري دارم بهتراز برگ درخت
 دوستاني بهتر از آب روان
 و خدايي كه دراين نزديكي است
لاي اين شب بوها پاي آن كاج بلند
روي آگاهي آب روي قانون گياه
 من مسلمانم
قبله ام يك گل سرخ
جانمازم چشمه مهرم نور
 دشت سجاده من
 من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم
 در نمازم جريان دارد ماه جريان دارد طيف
سنگ از پشت نمازم پيداست
 همه ذرات نمازم متبلور شده است
 من نمازم را وقتي مي خوانم
كه اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو
 من نمازم را پي تكبيره الاحرام علف مي خوانم
پي قد قامت موج
 كعبه ام بر لب آب
 كعبه ام زير اقاقي هاست
 كعبه ام مثل نسيم باغ به باغ مي رود شهر به شهر
حجرالاسود من روشني باغچه است
 اهل كاشانم
 پيشه ام نقاشي است
 گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ مي فروشم به شما
تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است
 دل تنهايي تان تازه شود
باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آيينه بود
 باغ ما شايد قوسي از دايره سبز سعادت بود
گاه تنهايي صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد
شوق مي آمد دست در گردن حس مي انداخت
فكر بازي مي كرد
زندگي چيزي بود مثل يك بارش عيد يك چنار پر سار
زندگي در آن وقت صفي از نور و عروسك بود
 يك بغل آزادي بود
 چيزها ديدم در روي زمين
 كودكي ديدم ماه را بو مي كرد
 قفسي بي در ديدم كه در آن روشني پرپر مي زد
 نردباني كه از آن عشق مي رفت به بام ملكوت
 من زني را ديدم نور در هاون مي كوبيد
ظهر در سفره آنان نان بود سبزي بود دوري شبنم بود كاسه داغ محبت بود
 من گدايي ديدم در به در مي رفت آواز چكاوك مي خواست
در چراگاه نصيحت گاوي ديدم سير
شاعري ديدم هنگام خطاب به گل سوسن مي گفت شما
من كتابي ديدم واژه هايش همه از جنس بلور
 كاغذي ديدم از جنس بهار
 من قطاري ديدم روشنايي مي برد
 من قطاري ديدم فقه مي بردو چه سنگين مي رفت
من قطاري ديدم كه سياست مي برد و چه خالي مي رفت
 من قطاري ديدم تخم نيلوفر و آواز قناري مي برد
 و هواپيمايي كه در آن اوج هزاران پايي
 خاك از شيشه آن پيدا بود
كاكل پوپك
 خال هاي پر پروانه
عكس غوكي در حوض
و عبور مگس از كوچه تنهايي
خواهش روشن يك گنجشك وقتي از روي چناري به زمين مي آيد
در ميان دو درخت گل ياس شاعري تابي مي بست
 پسري سنگ به ديوار دبستان ميزد
كودكي هسته زردآلو را روي سجاده بيرنگ پدر تف مي كرد
و بزي از خزر نقشه جغرافي آب مي خورد
عشق پيدا بود موج پيدا بود
برف پيدابود دوستي پيدا بود
سفر ماه به حوض
فوران گل حسرت از خاك
ريزش تاك جوان ازديوار
بارش شبنم روي پل خواب
پرش شادي از خندق مرگ
گذر حادثه از پشت كلام
جنگ يك روزنه با خواهش نور
جنگ تنهايي بايك آواز
جنگ خونين انار و دندان
جنگ پيشاني با سردي مهر
حمله كاشي مسجد به سجود
حمله باد به معراج حباب صابون
فتح يك قرن به دست يك شعر
فتح يك كوچه به دست دو سلام
قتل يك قصه سر كوچه خواب
قتل يك غصه به دستور سرود
قتل يك شاعر افسرده به دست گل يخ
همه ي روي زمين پيدا بود
نظم در كوچه يونان مي رفت
جغد در باغ معلق مي خواند
روي درياچه آرام نگين قايقي گل مي برد
در بنارس سر هر كوچه چراغي ابدي روشن بود
اهل كاشانم اما
شهر من كاشان نيست
شهر من گم شده است
 من با تاب من با تب
 خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام
من دراين خانه به گم نامي نمناك علف نزديكم
من صداي نفس باغچه را مي شنوم
و صداي ظلمت را وقتي از برگي مي ريزد
و صداي سرفه روشني از پشت درخت
 عطسه آب از هر رخنه ي سنگ
 چك چك چلچله از سقف بهار
 و صداي صاف ‚ باز و بسته شدن پنجره تنهايي
و صداي پاك ‚ پوست انداختن مبهم عشق
 متراكم شدن ذوق پريدن در بال
و ترك خوردن خودداري روح
 من صداي قدم خواهش را مي شونم
شيهه پاك حقيقت از دور
 من صداي وزش ماده را مي شنوم
 و صداي كفش ايمان را در كوچه شوق
 و صداي باران را روي پلك تر عشق
روي موسيقي غمناك بلوغ
روي اواز انارستان ها
و صداي متلاشي شدن شيشه شادي در شب
 پاره پاره شدن كاغذ زيبايي
 پر و خالي شدن كاسه غربت از باد
 من به آغاز زمين نزديكم
نبض گل ها را مي گيرم
روح من كم سال است
 روح من گاهي از شوق سرفه اش مي گيرد
 روح من بيكاراست
قطره هاي باران را ‚ درز آجرها را مي شمارد
روح من گاهي مثل يك سنگ سر راه حقيقت دارد
من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن
 من نديدم بيدي سايه اش را بفروشد به زمين
رايگان مي بخشد نارون شاخه خود را به كلاغ
 هر كجا برگي هست شور من مي شكفد
مثل بال حشره وزن سحر را ميدانم
 مثل يك گلدان مي دهم گوش به موسيقي روييدن
 من نمي خندم اگر بادكنك مي تركد
زندگي رسم خوشايندي است
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ
پرشي دارد اندازه عشق
 زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه عادت از يادمن و تو برود
زندگي جذبه دستي است كه مي چيند
زندگي بعد درخت است به چشم حشره
زندگي تجربه شب پره در تاريكي است
 زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد
زندگي سوت قطاري است كه درخواب پلي مي پيچد
زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست
خبر رفتن موشك به فضا
لمس تنهايي ماه
فكر بوييدن گل در كره اي ديگر
زندگي شستن يك بشقاب است
زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است
زندگي مجذور آينه است
 زندگي گل به توان ابديت
زندگي ضرب زمين در ضربان دل ما
زندگي هندسه ساده و يكسان نفسهاست
هر كجا هستم باشم
 آسمان مال من است
 پنجره فكر هوا عشق زمین مال من است
 چه اهميت دارد
 گاه اگر مي رويند
قارچ هاي غربت ؟
 من نمي دانم كه چرا مي گويند : اسب حيوان نجيبي است كبوتر زيباست
 و چرا در قفس هيچ كسي كركس نيست
 گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد
چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد
واژه ها را بايد شست
واژه بايد خود باد ‚ واژه بايد خود باران باشد
چترها را بايد بست
 زير باران بايد رفت
فكر را خاطره را زير باران بايد برد
با همه مردم شهر زير باران بايد رفت
دوست را زير باران بايد برد
عشق را زير باران بايد جست
 زير باران بايد با زن خوابيد
زير باران بايد بازي كرد
زير باران بايد چيز نوشت حرف زد نيلوفر كاشت
 زندگي تر شدن پي در پي
زندگي آب تني كردن در حوضچه اكنون است
رخت ها را بكنيم
آب در يك قدمي است
روشني را بچشيم
شب يك دهكده را وزن كنيم خواب يك آهو را
 گرمي لانه لك لك را ادراك كنيم
روي قانون چمن پا نگذاريم
در موستان گره ذايقه را باز كنيم
 و دهان را بگشاييم اگر ماه درآمد
و نگوييم كه شب چيز بدي است
 و نگوييم كه شب تاب ندارد خبر از بينش باغ
 و بياريم سبد
 ببريم اين همه سرخ اين همه سبز
صبح ها نان و پنيرك بخوريم
 و بكاريم نهالي سر هر پيچ كلام
و بپاشيم ميان دو هجا تخم سكوت
و نخوانيم كتابي كه در آن باد نمي آيد
 و كتابي كه در آن پوست شبنم تر نيست
 و كتابي كه در آن ياخته ها بي بعدند
و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد
و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود بيرون
 و بدانيم اگر كرم نبود زندگي چيزي كم داشت
و اگر مرگ نبود دست ما در پي چيزي مي گشت
 و بدانيم اگر نور نبود منطق زنده پرواز دگرگون مي شد
 و بدانيم كه پيش از مرجان خلايي بود در انديشه دريا ها
و نپرسيم كجاييم
و نپرسيم كه فواره اقبال كجاست
 و نپرسيم چرا قلب حقيقت آبي است
 پشت سرنيست فضايي زنده
پشت سر مرغ نمي خواند
پشت سر باد نمي آيد
 پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است
پشت سر روي همه فرفره ها خاك نشسته است
 پشت سر خستگي تاريخ است
 پشت سر خاطره ي موج به ساحل صدف سرد سكون مي ريزد
لب دريا برويم
 تور در آب بيندازيم
 وبگيريم طراوت را از آب
 ريگي از روي زمين برداريم
 وزن بودن را احساس كنيم
 بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم
ديده ام گاهي در تب ماه مي آيد پايين
مي رسد دست به سقف ملكوت
ديده ام سهره بهتر مي خواند
 گاه زخمي كه به پا داشته ام
 زير و بم هاي زمين را به من آموخته است
و نترسيم از مرگ
مرگ پايان كبوترنيست
مرگ در ذهن اقاقي جاري است
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد
مرگ در حنجره سرخ - گلو مي خواند
مرگ مسوول قشنگي پر شاپرك است
گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد
و همه مي دانيم
 ريه هاي لذت پر اكسيژن مرگ است
بگذاريم كه احساس هوايي بخورد
بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند
چيز بنويسد
به خيابان برود
ساده باشيم
ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت
كار مانيست شناسايي راز گل سرخ
كار ما شايد اين است
 كه در افسون گل سرخ شناور باشيم
پشت دانايي اردو بزنيم
 دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم
 صبح ها وقتي خورشيد در مي آيد متولد بشويم
 هيجان ها را پرواز دهيم
روي ادراك  ‚ فضا ‚ رنگ صدا پنجره گل نم بزنيم
آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي هستي
ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم
بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم
 نام را باز ستانيم از ابر
از چنار از پشه از تابستان
روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم
در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم
كار ما شايد اين است
كه ميان گل نيلوفر و قرن
پي آواز حقيقت بدويم

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 21:39 توسط رقیه قهرمانی |

برف مي بارد

برف مي بارد به روي خار و خارا سنگ

كوه ها خاموش

دره ها دلتنگ

راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ

بر نمي شد     گر زبام ِكلبه اي دودي

يا كه سوسوي چراغي     گر پياميمان نمي آورد

رد پا ها  گر نمي افتاد      روي جاده ها  لغزان

ما چه مي كرديم   در كولاكِ دل آشفته ي دمسرد

 

آنك    آنك    كلبه اي روشن

روي تپه    روبروي من

در گشودندم

مهرباني ها   نمودندم

زود دانستم    كه دور از داستانِ خشمِ برف و سوز

در كنارِ شعله ي   آتش

قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز

 

 

 گفته بودم زندگي زيباست -

گفته و ناگفته    اي بس نكته ها اينجاست

آسمانِ باز

آفتابِ زر

باغ هاي گل

دشت هاي بي در و پيكر

 

سر برون آوردنِ گل از درونِ برف

تابِ نرمِ رقصِ ماهي در بلورِ آب

بوي خاكِ عطرِ باران  خورده در كهسار

خوابِ گندمزارها  در چشمه ي مهتاب

آمدن    رفتن    دويدن

عشق ورزيدن

در غمِ انساني نشستن

پابپاي شادماني هاي مردم    پاي كوبيدن

كار كردن    كار كردن

آرميدن

چشم اندازِ بيابانهاي خشك و تشنه را ديدن

جرعه هاي از سبوي تازه ي  آبِ پاك نوشيدن

گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن

همنفس با بلبلانِ كوهيِ آواره    خواندن

در تله افتاده   آهوبچه گان را شير دادن

نيمروزِ خستگي را در پناهِ دره ماندن

گاهگاهي

زيرِ سقفِ اين سفالين بامهاي مه گرفته

قصه هاي درهمِ  غم را  ز نم نم هاي باران ها شنيدن

بي تكان گهواره ي  رنگين كمان را

در كنار ِبام ديدن

يا شب برفي

پيشِ آتش ها  نشستن

دل به روياهاي دامنگير و گرم شعله بستن

 

 

 

آري    آري    زندگي زيباست

زندگي   آتشگهي ديرنده ي  پابرجاست

گر بيفروزيش    رقصِ شعله اش در هر كران پيداست

- ورنه  خاموش است و خاموشي گناه ماست

 

ييرمرد آرام و با لبخند

كنده اي در كوره ي افسرده جان كرد

چشمهايش در سياهي هاي كومه جستجو مي كرد

زير لب   آهسته با خود  گفتگو مي كرد

 

زندگي را شعله بايد برفروزنده -

شعله را هيمه ي سوزنده

جنگل هستي    تو اي انسان

جنگل    اي روييده ي آزاده

بي دريغ افكنده  روي  كوه ها دامان

آشيان ها بر سر ِانگشتانِ تو جاويد

چشمه ها در سايبان هاي تو جوشنده

آفتاب و باد و باران  بر سرت افشان

جان تو خدمتگرِ آتش

سربلند و سبز باش   اي جنگلِ انسان

 

 

زندگاني شعله مي خواهد

ـ صدا سر داد عمو نوروزـ

شعله ها را هيمه بايد روشني افروز -

كودكانم    داستان ما  ز  آرش بود

او به جان   خدمتگزارِ باغِ آتش بود

روزگاري بود روزگار تلخ و تاري بود

بخت ما چون روي بدخواهان ما تيره

دشمنان بر جان ما چيره

شهرِ سيلي خورده    هذيان داشت

بر زبان بس داستانهاي پريشان داشت

زندگي سرد و سيه چون سنگ

روزِ بدنامي

روزگارِ ننگ

غيرت   اندر بند هاي بندگي   بيجان

عشق   در بيماري و  دلمردگي   بي جان

 

فصل ها    فصلِ زمستان شد

صحنه ي گلگشت ها  گم شد    نشستن در شبستان شد

مي تراويد از گلِ انديشه ها    عطر فراموشي

ترس بود و بال هاي مرگ

كس نمي جنبيد    چون بر شاخه     برگ از برگ

سنگرِ آزادگان خاموش

خيمه گاهِ دشمنان پر جوش

مرزهاي ملك

همچو سرحداتِ دامنگسترِ انديشه    بي سامان

برج هاي شهر

همچو باروهاي دل    بشكسته و ويران

دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو

هيچ سينه    كينه اي در بر   نمي اندوخت

هيچ دل   مهري نمي ورزيد

هيچكس دستي به سوي كس نمي آورد

هيچ كس در روي ديگر كس   نمي خنديد

باغهاي آرزو    بي برگ

آسمانِ اشك ها    پر بار

گرمر و آزادگان   در بند

روسپي نامردمان    در كار

انجمن ها كرد   دشمن

رايزن ها گرد هم آورد   دشمن

تا به تدبيري كه در ناپاك دل   دارند

هم به دستِ ما شكستِ ما برانديشند

نازك انديشانشان    بي شرم

كه مباداشان   دگر روزي بود در چشم

يافتند آخر    فسوني را كه ميجستند

 

 

چشم   با وحشتي در چشمخانه  مر  جستجو مي كرد

وين خبر را هر دهاني زيرِ گوشي بازگو مي كرد

= آخرين فرمان =

= آخرين تحقير =

= مرز را پرواز ِتيري مي دهد سامان =

= گر به نزديكي فرود آيد=

= خانه هامان تنگ=

= آرزوهامان كور =

= ور پرد تا دور =

= تا كجا ؟؟ !!    تا چند ؟؟  =

آه ... كو بازوي پولادين و كو  سرپنجه ي  ايمان؟

هر دهاني اين خبر را بازگو مي كرد

چشمها   بي گفتگويي   هر طرف را جستجو مي كرد

 

 

پيرمرد    اندوهگين    دستي به ديگر دست مي سيائيد

از ميانِ دره هاي دور   گرگي خسته  مي ناليد

برف بر روي برف مي باريد

باد   بالش را به پشت شيشه مي ماليد

 

صبح مي آمد:

- پيرمرد آرام كرد آغاز -

پيشِ روي لشكرِ دشمنِ  سياهدوست

...دشت نه    دريايي از سرباز

آسمان الماسِ اخترهاي خود را داده بود از دست

بي نفس ميشد   سياهي در دهانِ صبح

باد پر ميريخت روي دشتِ بازِ دامنِ البرز

لشگرِ ايرانيان در اضطرابي سخت دردآور

دو دو     سه سه     به پچ پچ گردِ يكديگر

كودكان    بر بام

دختران     بنشسته بر روزن

مادران    غمگين كنار در

كم كمك   در اوج آمد  پچ پچِ خفته

به جوش آمد

خروشان شد

به موج افتاد

برش بگرفت و مردي چون صدف

از سينه بيرون داد

  

 

: منم آرش

چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن

منم آرش    سپاهي مردِ آزاده :

كه تنها تيرِ تركشِ آزمونِ تلختان را

اينك آماده

مجوييدم نسب

فرزندِ رنج و كار

گريزان چون شهاب از شب

چو صبح آماده ي ديدار

مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش

گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش

شما را جامه و باده

گوارا و مبارك باد

 

دلم را در ميانِ دست مي گيرم

و مي افشارمش در چنگ

دل   اين جامِ پر كين و پر از خون را

... دل   اين بي تابِ   خشم آهنگ

كه تا نوشم به نامِ فتحتان در بزم

كه تا كوبم به جامِ قلبتان در رزم

كه جامِ كينه از سنگ است

به بزمِ ما    سيو و سنگ را چنگ است

 

در اين پيكار

در اين كار

دلِ خلقي ست در مشتم

اميدِ مردمي ست در مشتم

كمانِ كهكشان در دست

كمانداري كمانگيرم

شهابِ تيزرو  تيرم

ستيغِ سربلندِ كوه ماوايم

به چشمِ آفتابِ تازه رس  جايم

مرا  تير است آتش پر

مرا باد است  فرمانبر

و ليكن چاره ي امروز زور و پهلواني نيست

رهايي با تنِ پولاد و نيروي جواني نيست

در اين ميدان

بر اين پيكانِ هستي سوزِ سامان ساز

پري از جان بايد    تا فرو ننشيند از پرواز

 

 

 

پس آنگه سر بسوي آسمان بر كرد

به آهنگي دگر گفتارِ ديگر كرد

 

درود   اي واپشين صبح   اي سحر بدرود :

كه با آرش تو را اين آخرين ديدار  خواهد بود

به صبحِ راستين سوگند

به پنهان آفتابِ مهربارِ پاكبين   سوگند

كه آرش جان خود در تير خواهد كرد

پس آنگه بي درنگي خواهدش افكن

زمين  مي داند اين را

كه تن   بي عيب است و  جان   پاك

نه نيرنگي به كار من    نه افسوني

نه ترسي در سرم    نه در دلم باك است

درنگ آورد و يكدم شد به لب خاموش

نفس  در سينه ها  بيتاب  ميزد موج

 

به  پيشم مرگ :

نقابي سهمگين بر چهره   مي آيد

به هر گامِ هراس افكن

مرا با ديده ي خونبار مي پايد

به بالِ كركسان   گردِ سرم پرواز مي گيرد

به راهم مي نشيند   راه مي بندد

به رويم  مي خندد

به كوه و دره مي ريزد   طنين زهرخندش را

و بازش  باز مي گيرد

 

دلم از مرگ بيزار است

كه مرگ  اهريمن خو   آدميخوار است

ولي آندم كه زاندوهان    روانِ زندگي تار است

ولي آندم     كه نيكي و بدي را گاهِ پيكار است

فرو رفتن  به كامِ مرگ  شيرين است

همان بايسته ي آزادگي اين است

 

هزاران چشم گويا و لب خاموش

مرا پيك اميدِ خويش مي دانند

گهي ميگيردم   گه پيش ميراند

پيش مي آيم

دل و جان را  به زيورهاي انساني   مي آرايم

به نيرويي كه دارد زندگي  در چشم و در لبخند

نقاب از چهره ي ترس آفرين ِمرگ خواهم كند

 

نيايش را    دو زانو بر زمين بنهاد

بسوي قطعه ها دستان زهم بگشاد

 

برآ   اي آفتاب   اي توشه ي اميد :

برآ   اي خوشه ي خورشيد

تو جوشان چشمه اي   من تشنه ي بي تاب

برآ   سرريز كن   تا جان شود سيراب

چو پا در كامِ مرگي تندخو دارم

چو در دل جنگ با اهريمني پرخاشجو دارم

به موجِ  روشنايي شستشو خواهم 

ز گلبرگِ شما   اي زرينه گل   من رنگ و بو خواهم

شما   اي قله هاي سركشِ خاموش

كه پيشاني به تندرهاي شب  سهم انگيز مي ساييد

كه سيمين پايه هاي روزِ زرين را بر شانه مي كوبيد

كه ابرِ آتشين را در پناه خويش مي گيريد

غرور و سربلندي هم شما را باد

اميدم را برافرازيد

چو پرچم ها كه از بادِ سحرگاهان به سر داريد

غرورم را نگهداريد

به سانِ آن پلنگاني كه در كوه و كمر داريد

 

زمين خاموش بود و آسمان خاموش

تو گويي اين جهان را بود با گفتار آرش گوش

به يالِ كوه ها لغزيد كم كم پنجه ي خورشيد

هزاران نيزه ي زرين به چشم آسمان پاشيد

 

نظر افكند آرش بسوي شهر  آرام

كودكان بر بام

دختران بنشسته بر روزن

مادران غمگين كنارِ در

مردها  در راه

سرودِ بيكلامي   با غمي جانكاه

ز چشمان   بر همي شد  با نسيم صبحدم   همراه

: كدامين نغمه مي ريزد

كدام آهنگ آيا مي تواند ساخت؟

طنينِ گامهاي استواري را كه سوي نيستي مردانه مي رفت

طنين گامهايي را كه  اگاهانه مي رفت؟

 

دشمنان در سكوتي ريشخندآميز

راه وا كردند

كودكان از بامها  او را  صدا كردند

مادران   او را دعا كردند

پيرمردان   چشم گرداندند

دختران   بفشرده در مشت 

همره او  قدرتِ عشق و وفا كردند

آرش   اما همچنان خاموش

از شكافِ دامن البرز  بالا رفت

وز پي او

پرده هاي اشك پي در پي فرود آمد

 

بست يكدم چشمهايش را عمو نوروز

خنده بر لب   غرق در رويا

كودكان   با ديدگان خسته و پي جو

در شگفت از پهلوانيها

شعله هاي كوره  در پرواز

باد در غوغا

 

شامگاهان

راه جويانيكه مي جستند

آرش را بر روي قله ها   پيگير

باز گرديدند

بي نشان از پيكرِ آرش

با كمان و تركشي بي تير

 

آري   آري   جان خود در تير كرد آرش

كارِ صدها صد هزاران شمشير كرد آرش

تيرِ آرش را سواراني كه مي راندند بر جيحون

به ديگر نيمروزي از پي آنروز

نشسته بر تناور ساقِ گردويي فرو ديدند

و آنجا را   از آن پس

مرز ايران و توران  باز ناميدند

آفتاب

در گريزِ  بي شتابِ خويش

سالها  بر بامِ دنياي پاكشان سر زد

ماهتاب

بي نصيب از سبرويهايش   همه خاموش

در دلِ هر كوي و هر برزن

سر به هر ايوان و هر در زد

 

آفتاب و ماه را در گشت

سال ها بگذشت

سال ها   و باز

در تمامِ پهنه ي البرز

وين سراسر قله ي مغموم و خاموشي  كه مي بينيد

وندرونِ دره هاي برفآلودي كه مي دانيد

رهگذر هايي كه شب را  در راه مي مانند

نامِ آرش را پياپي در دلِ كهسار مي خوانند

و نياز خويش مي خواهند

با دهانِ سنگهاي كوه   آرش مي دهد پاسخ

مي نمايد از فراز و نشيب جاده ها   آگاه

مي دهد اميد

مي نمايد راه

 

در برون كلبه مي بارد

برف مي بارد بروي خار و خارا سنگ

كوهها خاموش

دره ها دلتنگ

راه ها چشم انتظارِ كارواني با صداي زنگ

 

 

كودكان ديريست در خوابند

در خواب است عمو نوروز

مي گذارم كنده اي هيزم   در آتشدان

 ... شعله بالا ميرود    پر سوز

 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 21:26 توسط رقیه قهرمانی |